Hans Christian Andersen painted by Christian Albrecht Jensen, 1836

Hans Christian Andersen

       هانس کریستین اندرسون April 2nd 1805 - August 4th 1875)) متولد شهر اُدنز(odense) در دانمارک است؛ پسر یک کفاش فقیر و یک مستخدمه. در نوجوانی، بعنوان نقال نمایشنامه ها و خواننده به شهرت رسید. در چهارده سالگی به پایتخت، کپنهاک، عزیمت نمود و مصمم شد تا در صحنه تاتر به موفقیت ملی دست یابد. اما بنحو تاسف باری ناکام ماند   اما دوستان بانفوذی در پایتخت پیدا نمود که جهت جبران تحصیلات ناقصش از او در مدرسه ای ثبت نام بعمل آوردند. از مدرسه متنفر بود بطوریکه در سن هفده سالگی در کلاس دوازده ساله ها حاضر میشد و مدام مورد تمسخر شاگردان و معلمان قرار می گرفت.

در 1829 اولین کتابش- شمارش یک پیاده روی(an account of a walking trip)- منتشر شد. پس از آن بطور منظم کتابهایی منتشر نمود. درابتدا کتابهایی که برای بزرگسالان نوشته بود به نظر خودش مهمتر از فانتزیهایش بودند اما به مرور زمان دریافت که همین داستانهای عامیانه وجوه پایداری از زندگی بشری و شخصیت داستانی را آشکارا و به شکلی مسحورکننده به تصویر می کشند. این امر دو پی آمد داشت. نخست اینکه دیگر داستانهایش را بعنوان سرگرمیهایی که مختص کودکان نگاشته شده در نظر نمی گرفت و دوم اینکه بجای بازگویی قصه های سنتی، نگاشتن داستانهای خود را آغاز نمود.  

او زمانی گفته که ایده های داستانهایش "  مانند بنری کاشته شده در ذهنش هستند که تنها به بوسه تلالویی از خورشید یا قطره دارویی نیاز دارند تا بشکفند". او بطرزظریفی مردمی را که دوست می داشت یا از آنها متنفر یود در قالب شخصیت های داستانهایش ارایه می داد: زنی که از پذیرش عشقش امتناع کرده بود در " ماهی بانوی کوچولو"(little Mermaid) به شاهزاده ای احمق بدل می شود؛ زشتی و خباثتش، یا خیالپردازیهای پدرش برای میراث خواری از یک خانواده قدرتمند و متمول، در " جوجه اردک زشت"(ugly duckling) بازتاب می یابد.

در اوایل 1846 ترجمه داستانهای هنس اندرسون به انگلیسی آغاز شد. از آن پس، کتابهای متعدد، آوازهای هالیوودی و انیمیشن هایی از دیزنی به استمرار اشتهار داستانهایش در جهان انگلیسی زبان یاری رسانده اند

Grandmother

Grandmother is very old, her face is wrinkled, and her hair is quite white; but her eyes are like two stars, and they have a mild, gentle expression in them when they look at you, which does you good. She wears a dress of heavy, rich silk, with large flowers worked on it; and it rustles when she moves. And then she can tell the most wonderful stories. Grandmother knows a great deal, for she was alive before father and mother—that’s quite certain. She has a hymn-book with large silver clasps, in which she often reads; and in the book, between the leaves, lies a rose, quite flat and dry; it is not so pretty as the roses which are standing in the glass, and yet she smiles at it most pleasantly, and tears even come into her eyes. “I wonder why grandmother looks at the withered flower in the old book that way? Do you know?” Why, when grandmother’s tears fall upon the rose, and she is looking at it, the rose revives, and fills the room with its fragrance; the walls vanish as in a mist, and all around her is the glorious green wood, where in summer the sunlight streams through thick foliage; and grandmother, why she is young again, a charming maiden, fresh as a rose, with round, rosy cheeks, fair, bright ringlets, and a figure pretty and graceful; but the eyes, those mild, saintly eyes, are the same,—they have been left to grandmother. At her side sits a young man, tall and strong; he gives her a rose and she smiles. Grandmother cannot smile like that now. Yes, she is smiling at the memory of that day, and many thoughts and recollections of the past; but the handsome young man is gone, and the rose has withered in the old book, and grandmother is sitting there, again an old woman, looking down upon the withered rose in the book.

Grandmother is dead now. She had been sitting in her arm-chair, telling us a long, beautiful tale; and when it was finished, she said she was tired, and leaned her head back to sleep awhile. We could hear her gentle breathing as she slept; gradually it became quieter and calmer, and on her countenance beamed happiness and peace. It was as if lighted up with a ray of sunshine. She smiled once more, and then people said she was dead. She was laid in a black coffin, looking mild and beautiful in the white folds of the shrouded linen, though her eyes were closed; but every wrinkle had vanished, her hair looked white and silvery, and around her mouth lingered a sweet smile. We did not feel at all afraid to look at the corpse of her who had been such a dear, good grandmother. The hymn-book, in which the rose still lay, was placed under her head, for so she had wished it; and then they buried grandmother.

On the grave, close by the churchyard wall, they planted a rose-tree; it was soon full of roses, and the nightingale sat among the flowers, and sang over the grave. From the organ in the church sounded the music and the words of the beautiful psalms, which were written in the old book under the head of the dead one.

The moon shone down upon the grave, but the dead was not there; every child could go safely, even at night, and pluck a rose from the tree by the churchyard wall. The dead know more than we do who are living. They know what a terror would come upon us if such a strange thing were to happen, as the appearance of a dead person among us. They are better off than we are; the dead return no more. The earth has been heaped on the coffin, and it is earth only that lies within it. The leaves of the hymn-book are dust; and the rose, with all its recollections, has crumbled to dust also. But over the grave fresh roses bloom, the nightingale sings, and the organ sounds and there still lives a remembrance of old grandmother, with the loving, gentle eyes that always looked young. Eyes can never die. Ours will once again behold dear grandmother, young and beautiful as when, for the first time, she kissed the fresh, red rose, that is now dust in the grave.

                           مادربزرگ

مادربزرگ خیلی پیر است؛ چهره اش چین خورده و گیسش به کلی سپید ؛ اما چشمهایش همچون دو ستاره اند با درخششی گرم و گیرا که چون در تو بنگرند از خوبی لبریز می شوی. جامه ابریشمی ِ فاخر و خوش رنگی به تن می کند که طرحی از گلهای درشت بر آن نقش بسته و هنگام حرکتش خش خش می کند. آنگاه می تواند داستانهای شگرفی بگوید. مادربزرگ کوله باری از دانسته هاست چرا که پیش از پدر و مادر، او می زیسته- و این کاملا مسجل است. سرودنامه ای دارد با قلابهای نقره ای بزرگ که اغلب می خواندش و میان برگهایش گل رزی خوابیده، کاملن خشک و صاف، به زیبایی رزهای ایستاده در گلدان نیست اما مادربزرگ هنوز با اشتیاق فراوان می بویدش و اشک به چشم می آورد." حیرانم که چرا به آن گل پژمرده در کتاب قدیمی اینگونه می نگرد؟ شما می دانید؟"چرا، وقتی اشک های مادربزرگ بر رز می غلتد؛ و نگاهش به آن خیره می شود؛ رز جانی دوباره می گیرد و اتاق را با رایحه دل انگیزش پر می کند؛ دیوارها چونان که در مه، محو می شوند و تمامی پیرامونش جنگل سبز باشکوهیست که در تابستان پرتوهای خورشید از میان شاخ و برگهای انبوه در آن جریان می یابند؛ و مادربزرگ، چرا دوباره جوان شده؛ دوشیزه ای افسون کننده، دل انگیز چون رز با گونه هایی گوشتالو و گلگون، طره هایی براق و نرم و قامتی قشنگ و رعنا، اما چشمها، آن چشمهای آرام و مقدس، - انگار برای مادربزرگ ساخته شده اند. مرد جوانی کنارش می نشیند؛ بالابلند و قدرتمند، شاخه رزی به او میدهد و مادربزرگ آن را می بوید. مادربزرگ را توان بوییدن در اکنون نیست؛ آری، به یاد آن روز می بوید؛ و اندیشه های بسیار و دریافتهای مجدد گذشته؛ اما آن مرد جذاب و جوان رفته است؛ و رز در کتاب قدیمی پژمرده است؛ و مادربزرگ اینجا نشسته است؛ بار دیگر یک مادربزرگ سالخورده که به رز فروپژمرده در کتاب، خیره نظر افکنده.

اکنون مادربزرگ مرده است. زمانی بر صندلی راحتی اش می نشست؛ حکایتی بلندوزیبا نقل می کرد و زمانی که به پایان میرسید؛ می گفت که خسته شدم؛ سرش را به پشت تکیه می داد و لحظه ای می آرمید. صدای آهسته نفسهای خفته اش را می شنیدیم که به تدریج آرام تروخاموش تر می شد و بر سیمایش خرسندی و سعادت سوسومی زد. گویی با اشعه ای از خورشید پرتو یافته. یک لبخند بیشتر و سپس گفتند که مرده.   در تابوتی سیاه قرار داده شد؛ درحالیکه به لایه های سفید کتان کفن پیچ شده؛ لطیف و زیبا نگاه می کرد؛ چشمانش بسته شد تمامی چین های چهره اش برچیده شده بود؛ گیسوانش سپیدو نقره ای به نظر می رسید و دورتادور دهانش، لبخندی شیرین درنگ کرده بود. هرگز از نظر افکندن بر پیکر آنکه چنان عزیز بود؛ نهراسیدیم؛ مادربزرگی مهربان. کتاب سرود که هنوز رز درآن آرام گرفته بود زیر سرش گذاشته شد؛ کتابی که آنچنان دوستش می داشت؛ آنگاه مادربزرگ را به خاک سپردند. بر گوری که با دیوار گورستان کلیسا دربرگرفته شده بود؛ بوته رزی کاشتند؛ چیزی نگذشت که با انبوه رزها پوشیده شد؛ و بلبلی درمیان گلها نشست و بر فراز گور آواز سرداد. از اُرگ کلیسا صدای موسیقی و کلمات سرودی زیبا به گوش رسید که  در کتاب قدیمی جای گرفته در زیر سر مرده نگاشته شده بود.      

مهتاب نور خود را بر گور پاشید لیک مرده ای آنجا نبود؛ هر کودکی توانست ایمن حتی در شب، رفته و شاخه گلی از بوته کنار دیوار گورستان کلیسا بچیند. مردگان بیشتر از ما که می زییم؛ می دانند. مردگان می دانند چه دهشتی بر ما دامن خواهد گسترد اگر چنین چیز غریبی رخ دهد؛ حضور شخصی مرده در میان ما زندگان. آنها از ما بهترند؛ مردگان دیگر بازنمی گردند. زمین، تابوت را انباشته می ساخت و تنها این زمین بود که خود را بر آن می افکند. برگ های سرودنامه, حال، گردوغبارند و رُز نیز با تمام یادآوریهایش فروپاشیده است از هم. اما بر بالای گور، رزهای باطراوت می شکفند؛ بلبل می خواند و اُرگ می نوازد و هنوز خاطره مادربزرگ پیر زنده است با چشمان نجیب و عاشق که همواره جوان می نمودند. چشمها نمی توانند که بمیرند؛ بار دیگر مادربزرگ عزیزمان را خواهیم دید؛ جوان و زیبا، آن سان که برای نخستین بار به رزِ سرخ و معطر بوسه زد؛ همان رزی که اکنون گردوغبارِ درون گور است.