وقتی  کسی را که دوست داشت با دیگری ازدواج کرد .

برای دوره ماندن از شمادت دیگران خودش را

زد به دیوانگی .

دکترهاهر چه ازش پرسیدند .جواب داد یادم نمی آید .

دکترها گفتنددوچار فراموشی شده است .

او فراموش شد .


ده سال بعد  کسی را که  او را دوست داشت آمد سراغش .


گفت اشتباه کرده . دوست دارد با او زندگی کند  .

وگفت که او  را حتمابه یاد میاورد.


فکر کرد تجربه ده ساله فراموشی را به یک خاطره بفروشد.

یاخاطره را فراموش کند . گفت من شما را به یاد ندارم