بالاخره تمرین های طاقت فرسایمان تمام شد.من و جان یانگ و آلکسی لئونوف همسفر هم بودیم.بدنم از تحمل کردن آن همه فشار و بی وزنی و غیره و غیره به تاب آمده بود.می دانستم که اگر تمرینات و آزمایشات ادامه می یافت؛من دیگر طاقت نمی آوردم و از دور خارج می شدم.شش ماه قرنطینه و دوری از خانواده و زندگی درست و حسابی کم نبود؛حالا به طرف سفینه امان در حرکت بودیم.روز بود و صدای فلاش های دوربین عکاسی و نورهای مقطعی آن گوش و چشم ما سه نفر را می آزرد.

من،اولین زن فضانورد به ماه بودم؛دیگر اولین زن فضانورد:والنتینا ترشکوا و اولین توریست زن فضانورد:انوشه انصاری،از چشم افتاده بودند.حالا این من بودم که مورد توجه خاص و عام بودم.در میان صداها و نورهای حاکی از شادی صدای نگران مادرم را شنیدم،من را صدا می زد.به طرف صدا برگشتم،مادرم با چهره ای نگران به من نگاه می کرد؛سه دقیقه وقت داشتم.به طرفش رفتم و دست او را گرفتم و بدون مقدمه گفتم:"مامان،سازمان فضایی از این سفر ها زیاد انجام داده و هیچ خطری من رو تهدید نمی کنه."ظاهراً اندکی از نگرانیش کم شد و فقط سکوت کرد.باید هر چه زودتر به طرف سفینه فضایی می رفتیم؛مادرم را بوسیدم و با جان و آلکسی به راه افتادم.

انبوه جمعیت اطراف راه ما رابه طرف آپولو27پر کرده بودند.ما لباس های فضاییمان را از قبل پوشیده بودیم.وقتی وارد سفینه شدم،نگران بودم و خودم را در آن لحظه باور نداشتم.با خودم گفتم:"یعنی این تو هستی و داری به طرف ماه پرواز می کنی؟"به آرامی سر جایم نشستم و آماده شدم.همه ی مردم در تلویزیون شاهد پرواز سفینه فضایی،آپولو27، بودندو شادی غیر قابل وصفی در زمین حکم فرما بود.بعد از کمی مکالمات با سازمان فضایی برای کنترل سفینه فضایی،شمارش معکوس شروع شد...8...7...6...5...4...3...2...خدای من.1...و بعد صدایی بلندو کشش ما به طرف پایین سفینه.فشار خیلی زیاد بود،هر چند لباس مخصوص تا حدود زیادی از این فشار کم می کرد،اما من این فشار را به شدت حس می کردم.در آن لحظه بود که فهمیدم آن همه تمرین های طاقت فرسای افزایش فشار به خاطر چه بوده است،و بعد از یازده دقیقه و حدود چهل و دو ثانیه فشار به شدت کم شد،رها شدیم،کم کم احساس سبکی بیش از حدی به من دست داد.صدای آلکسی آمد که گفت:"تا مدتی می تونید کمر بند هاتون رو باز کنید و از نبود جاذبه لذت ببرید."آلکسی و جان از این لحاظ کارکشته بودند،آلکسی اولین کسی بود که در فضا راه رفته بود،البته با لباس فضایی!و جان هم تا این سفر آخر شش بار به فضا آمده بود و این هفتمین بار او برای سفر به فضا بود،اما این بار کمی دورتر می رفت،او روی ماه قدم می گذاشت.

کمربند را که باز کردم،احساس سبکی بیش از حد تمام وجودم را در بر گرفت.

همیشه آرزو داشتم که یک لیوان آب را در فضا زیرورو کنم و با مشت به آب شناور بزنم و قطره قطره شدن آن را تماشا کنم.اما آن لحظه فرصت این کار را به خود ندادم و به سرعت به طرف شیشه سفینه رفتم تا زمین را ببینم.کره ی زمین پیدا بود.زیبا یی غیر قابل وصفی داشت.از شدت هیجان کنترل خود را از دست داده بودم.

دقیقاً نمی دانم که چند دقیقه و یا چند ساعت گذشت،اما آلکسی دستور خواب را به من و جان داد.تا ماه حدود هفتاد ساعت راه بود،یعنی تقریباً سه شبانه روز.پس ما باید چند وعده خواب هم در برنامه امان جای می دادیم.هر سه به داخل کیسه های خواب رفتیم و چشم بندها را روی چشمانمان گذاشتیم.آرامشی در اتاق حکم فرما بود.نمی دانم چند ساعت گذشت که همه بیدار شدیم و مشغول چک کردن فضاپیما شدیم.

پس از گذشت سه روز زمینی در فضاپیما،ما در مداری در حال چرخیدن به دور ماه بودیم.بالاخره کمربندها را بستیم و برای وارد شدن به محیطی سرد و مرده آماده شدیم.مرتب جمله ی "خدایا ازت ممنونم."را تکرار می کردم،چون جز این جمله هیچ جمله ای لایق آن لحظه نبود.صدای سفینه را از درون فضاپیما می شنیدم که خود را برای فرود آماده می کرد.فضاپیما به دو قسمت تقسیم شد.قسمتی از آن که من و جان درون آن بودیم و قسمتی که آلکسی به تنهایی در آن بود.من و جان بر روی ماه فرود می آمدیم و آلکسی در مدار به سازمان فضایی گزارش می داد.فرود که آمدیم؛قرار بود اول من پیاده شوم؛چون من اولین زن در ماه بودم!یک گام که برداشتم،انتظار داشتم صدای پایم را بشنوم که با خاک ماه برخورد می کند اما صدایی نیامد،تازه یادم آمد که ماه جو ندارد،بنابراین اطراف آن خلا است و در خلا هم هیچ صدایی پخش نمی شود.در آن لحظه حس غریبی داشتم.فکر کردم گم شده ام،در این سکوت و یک رنگی بیکران.به ماهی که رویش قدم گزارده بودم نگاه کردم،بی نهایت سوت و کور بود.هیچ صدایی نمی آمد.خاک زیر پایم خاکستری بود،کاملا یک رنگ.به آسمان که نگاه کردم برایم غیر قابل باور بود،در آسمانی که ماه داشت هیچ ستاره ای نمی درخشید،تاریکی مطلق بود.فقط زمین در آسمان شب ماه بود،به رنگ آبی و کاملا آرام.با خود فکر کردم من اینجا در این سکوت بیکران ایستاده ام،اما به این کره ی آبی رنگ نگاه کن،میلیاردها موجود پر سروصدا در آن مشغول زندگی بودند.بعضی ها در غم خود غوطه ور بودند،بعضی در گناه های بیکران خود گم شده بودند و عده ای هم یک زندگی عادی و یکنواخت را برگزیده بودند،اما من هفتاد ساعت پیش در آن کره،میان آن همه جمعیت در حال دیدن نتایج تلاش هایم بودم.آری،من زندگی عادی و یکنواخت را قبول نکرده بودم.من یک زندگی هدفمند و پر پیچ و خم را برگزیده بودم.من می خواستم خاک ماه را در دست بگیرم.

به آرامی روی آن کره سرد و بی روح قدم گذاشتم،سرم را برگرداندم و جای پایم را نگاه کردم.تا ابد جای پای من همانطور باقی می ماند مگر این که برخورد یک شهاب سنگ به کره ی ماه در آن حوالی اثر آن را از بین می برد.ماه جوی نداشت پس هرگز در آن هوایی جریان نمی یافت که جای پای مرا محو کند.

در پشت سر من جان یانگ از سفینه خارج شد.جان گفت:" اوه خدای من مرگ این جا سایه افکنده است.همه چیز سرد و بی روح است." او عاشق سکوت بود.من می دانستم که جان از این سکوت نهایت لذت را می برد.به او گفتم:" جان،این جا آرام ترین جایی است که در آن حضور داری،از آن لذت ببر."احساس سبکی می کردم،اما  نه اندازه ی موقعی که در راه آمدن به ماه بودیم.جاذبه ی ماه یک ششم جاذبه ی زمین بود،دلیل این سبکی هم همین بود.

آلکسی که مکالمات ما را از طریق گوشی و میکروفون گوش می داد گفت:" چرا از این جاذبه ی کم نهایت لذت را نمی برید و به هوا نمی پرید؟" یکی از وظایف فضانوردان بر روی ماه پریدن روی سطح ماه بود تا کم بودن جاذبه را حس کنند.جان به من گفت:" زود باش بپر." و خودش شروع به پریدن کرد.می توانست به راحتی تا ارتفاع دو متری بپرد.من هم مثل جان شروع به پریدن کردم.با هر جهشی کوچک تا ارتفاعی بالا به هوا می پریدم.حس بسیار زیبایی بود.جان با صدای بلند می خندید.من هم شروع به خندیدن کردم.باور کردنی نبود،وقتی به بالا می پریدم احساس غرق شدن به من دست می داد.احساس می کردم که ضربه های پریدن ما،ماه را بیدار کرده است و او هم به خاطر این که جانداری بر رویش در حال پریدن است هم زمان با ما می خندد.نسبت به ماه احساس دلسوزی شدیدی داشتم چون همیشه تنها بود.گهگاهی شهاب سنگ هایی با خشونت به او بر خورد می کردند و تمام وجودش را به لرزه در می
آوردند.ماه قرن ها بود که دور زمین می چرخید و پرپر می زد و با فداکاری او را از چنگ شهاب سنگ ها در امان می داشت.او از زمین حیات و زندگی را می خواست،اما ماه نمی توانست،به خاطر جاذبه ی کمش جوی نداشت، بنا بر این هرگز حیات روی آن شکل نمی گرفت.وقتی از زمین به ماه نگاه می کردم احساس می کردم هر چه به ماه نزدیک تر شوی دهانه های آتشفشانی و بر خوردی شهاب سنگ های بیشتری قابل رویت خواهد بود.اما وقتی به سطح ماه آمدم دیدم کاملا بر عکس است و هر چه نزدیک تر شوی دهانه ها بزرگ تر می شوند اما هرگز دهانه های جدیدی ظاهر نمی شوند.ما نزدیک دهانه ی تیخو بودیم در دریای نوبیم یا ابرها که در سمت غربی دهانه ی آتشفشانی تیخو است.جایی کاملا صاف و سوت و کور تر از سایر جاها. شب اول ما در ماه برابر یک شب زمینی بود نه یک شب ماه،چون هر شب در ماه برابر پانزده تا شانزده شب زمینی است.این شب اول ما مشغول گشت و گزار در ماه بودیم و شب دوم،باید مشغول کارهای علمی می شدیم.به زانو در آمدم و مشتی از خاک ماه را در دست گرفتم،این بزرگترین آرزوی من بود.دیگر نمی توانستم خودم را کنترل کنم،به گریه افتادم. جان از من پرسید:" چه شده؟چرا گریه می کنی؟" من جواب دادم:" دیگر نمی توانم  خود را کنترل کنم." او اوضاع را درک می کرد، بنابراین دیگر چیزی نگفت.سعی کردم خود را به سجده در آورم اما لباس فضانوردی این کار را سخت می کرد.فقط توانستم کمی خم شوم بعد گفتم :"خداوندا این جا در این لحظه من به تو رسیده ام و حالا به تو می گویم اندازه ی تمام ستاره های دنیا از تو ممنونم." احساس راحتی می کردم.جان مرا صدا زد،گفت:" به طرف من بیا." او را پیدا کردم و به طرفش رفتم.او گفت:" باید کمی از تحقیقاتمان را الان انجام دهیم،ممکن است بعدا وقت کافی نداشته باشیم.او به طرف  ماه پیما و کپسول رفت و دستگاه اندازه گیری میدان مغناطیسی را بیرون آورد،من هم به دنبال او رفتم و دستگاه جریانات حرارتی را در دست گرفتم.این دو دستگاه با هم مرتبط بودند و ما باید هر دو را با هم برای شروع آماده می کردیم.طرز کار دستگاه این طور بود که دستگاه میدان مغناطیسی اندازه دما را از دستگاه جریانات حرارتی دریافت می کرد،سپس آن را با میدان مغناطیسی مرتبط می ساخت سپس داده های آن را برای زمین   می فرستاد. به این ترتیب ارتباط دما با میدان مغناطیسی به دست می آمد.هر دو شروع به کار کردیم و آن را برروی منبع تغذیه که انرژی خود را از خورشید به دست می آورد به کار گذاشتیم و آن را روشن کردیم،دستگاه پر سر و صدایی نبود،البته اگر هم بود ما هرگز آن را نمی شنیدیم.به کار انداختن دستگاه ساعت ها طول کشید و ما را بسیار خسته کرد.دیگر وقت پایان یک شب زمینی بود و ما باید به داخل کپسول می رفتیم تا استراحت کنیم و نتایج کار را به آلکسی گزارش دهیم.به داخل کپسول که رفتیم وقتی دستگاه پمپ هوای زمینی را روشن کردیم مشغول در آوردن لباس های فضانوردی شدیم.من بی نهایت خسته بودم،بنابراین جان گفت:" من اطلاعات را گزارش می دهم،تو برو استراحت کن." من هم به داخل کیسه خوابم رفتم و برای مدتی نه چندان طولانی مشغول فکر کردن شدم.من حالا به هدفم رسیده بودم پس باید هدف جدیدی در ذهنم می پروراندم.کم کم این هدف برایم روشن شد که پس از باز گشت به زمین و اتمام دوره ی شش ماهه قرنطینه در زمین به کشورم ایران باز گردم.می دانستم که همه ایرانی ها در آن لحظه چشم انتظار من هستند و من باید به ایران بروم. من روحم را آباد کرده بودم.زندگی ام سرشار از انرژی مثبت بود،بنابراین می دانستم که در ایران روح های دیگری هم هست که باید آباد شوند.من می خواستم روح های ایرانی را آباد کنم. من باید کاری می کردم که روح ویرانی در کشورم وجود نداشته باشد.من ایرانم را آباد می کردم و این هدف ،هدف بسیار والاتری بود.